الشيخ المفيد ( مترجم : موسوى مجاب )

34

الإرشاد ( فارسى )

سپس به دنبال وردان بن مجالد - از قبيلهء تيم الرّباب - فرستاد و او را نسبت به آن كار آگاه نموده و يارى ابن ملجم را از او درخواست كرد ؛ او نيز پذيرفت . ابن ملجم بيرون رفت و نزد مردى از اشجع به نام شبيب بن بجره آمده و گفت : اى شبيب ! آيا بزرگى دنيا و آخرت را مىخواهى ؟ گفت : آن چيست ؟ گفت : مرا بر كشتن على بن ابى طالب عليه السّلام يارى دهى . شبيب - كه با نظر خوارج موافق بود - گفت : اى ابن ملجم ! مادرت به عزايت بنشيند ، بد كارى را پيش گرفته‌اى ، چگونه توانايى انجام آن كار را خواهى داشت ؟ ابن ملجم گفت : در مسجد اعظم به كمين او مىنشينيم و هنگامى كه براى نماز صبح بيرون مىآيد ، كارش را يكسره مىكنيم ؛ اگر او را كشتيم خود را آسوده گردانيده و انتقاممان را ستانده‌ايم . آنقدر اصرار نمود تا از شبيب پاسخ مثبت گرفت . پس به همراه او در مسجد بر قطام وارد شدند در حالى كه او در مسجد اعظم معتكف بود ، پس به قطام گفت : نظر ما بر كشتن اين مرد قرار گرفت . قطام به آن دو گفت : پس اگر خواستيد آن كار را عملى سازيد ، در همين‌جا به ديدارم بياييد . آنگاه از نزد قطام رفته و چند روزى را درنگ نمودند ؛ سپس در شب چهارشنبه پس از گذشت نوزده شب از ماه رمضان سال چهلم هجرت در حالى كه شخص ديگرى همراه آنان بود به نزد او آمدند . قطام سينهء آنان را با پارچهء ابريشمى بست ، آنان شمشيرهاى خود را بسته و رفتند و جلوى رواقى كه امير مؤمنان عليه السّلام از آن براى نماز بيرون مىآمد ، نشستند . پيش از آن اشعث بن قيس را از قصد خود مبنى بر قتل امير مؤمنان عليه السّلام آگاه ساخته بودند و او ايشان را بر اين كار تحريك كرده و با آنان همكارى نموده بود ، و در آن شب نيز براى يارى آنان در آنچه بر انجام آن گرد آمده بودند ، حاضر شده بود . حجر بن عدى رحمه اللّه آن شب در مسجد مانده بود ، او شنيد كه اشعث به ابن ملجم مىگفت :